ناله های عاشقانه - غزل دختر تهرونی

بسم الله الرحمن الرحیم

دلم گرفته ای خدا دنیا برام یه زندونه

ببین تو این دنیای تو کسی با من نمی مونه

می خوام بگم خسته شدم از این همه غریبه ها

چرا نمی شه من بیام پیشه تو ای خدا خدا

به من می گفت دوستم داره اما حالا می گه برو

دیگه حالا تنها شدم دلم گرفته ای خدا

کاشکی می شد بهت بگم که من چقدر دوستش دارم

اما نمی دونم چرا اون دیگه دوستم نداره

می گه که من دوست دارم این کارا واسه خودته

نمی خوام این محبت که با یه دنیا غم باشه

دیشب تا صبح زار می زدم چرا که این طوری شده

حالا می خوام من بمیرم که شاید تورو ببینم

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 19:4 توسط غزل (دختر تهرونی)| |

 

بی هیچ ترحمی رهایم کردی    

در انجمن انگشت نمایم کردی

بیهوده برای تو غزل می خواندم

در جنگلی از درد رهایم کردی

در چهره ی من شکست مفهوم نداشت

امروز تو محتاج عصایم کردی

 یکبار نفهمیده خطایی کردم

مجبور به تکرار خطایم کردی

ای کاش دو چشم تو مرا می فهمید

در سادگی ام غرق عزایم کردی

 در عمق دلم همیشه جا پای تو هست

هرچند که دیوانه سرایم کردی

بگذار کلام آخرم این باشد

افسوس که از خودم جدایم کردی

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 22:53 توسط غزل (دختر تهرونی)| |

چقدر کنار این پنچره نشسته ام و هیچ وقت تو نفهمیدی

دست هایم را مشغول نوشتن کرده ام تا تو لرزش آنها را نبینی

تا تو نفهمی دلم از نگاهت هم می لرزد

شانه بالا می اندازی که نمی شود

و من می گوییم حالا حالا  ها دوستت دارم

تو صدایت را بلند تر می کنی می گویی: چه گفتی؟

می گوییم: من که حرف نزدم من تنها نوشتم

و از تو واژه ها معطر شده اند

و دستانم برکت نامت را گرفتند

و باز معصومانه می خندی

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 12:36 توسط غزل (دختر تهرونی)| |

 

ديگه تورو نمي بينم ،‌شبــــا کنـــار پنــجره

من موندم و اين کوچه و عمري که داره مي گذره

وقتي که دلتنگت مي شم حس مي کــــنم کنــارتم

اين آخرين پاييزيه ، که مــــن در انتظــارتم

مي خواي بيا مي خواي نيا ديگه گذشت آب از سرم

منم مي خوام مثل خودت از هرچي دارم بــــگذرم

از عشق تو بگــــذرم و راحــت شم از دلواپسي

ديره اون روزي که بخواي بياي به دادم بـــرسي

اون عکس يادگاريتم ،‌هنــــوز کنج اتــــاقمه

گاهي بهش زل مي زنم ،‌بــــا چشمي که پر از غمه

بعضي روزا حس مي کنم ، هنوز توهم بـه يادمي

اما يادم مي افـــــته تـو گفتي که بيخيالمي

من مي دونم الان دلــــت پشيمون از دل کندنه

از راه دور حرف دلت ،‌رو عکست اينجا مي زنه

راستش الان تنهاييام ،‌با خـدا خلوت مي کنم

درد و دلامو گوش مي ده ازش که دعوت مي کنم

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 14:7 توسط غزل (دختر تهرونی)| |

 

خداحافظ گل نازم ،کاشکی مهربون نبودی

میدونم سخت جدایی ،آخه عادت کرده بودی

بعد من خودم می دونم ،سخت زندگیت ،خرابه

اگه غیــر اینه، عشقم چرا چشــمات خیس آبه

چرا چشمات خیس آبه ،سرتو بزار رو شونم

عاشــقونه باورم کن ،یا ازم بــخواه بمونــم

چرا شونه هات می لرزه ، مگه سردته گل من

اگه میگی خوب خوبی ، چرا خیسه شونه ي من

تو اصلا بگو ببینم ، چرا ساکتی،نمیری

مگه تو نخواستی از من ،قول موندنو بگیری

توی لحظه های رفتن ، سرتو بزار رو شونم

می خوام دل بکنم از تو ،یه کاری بکن نتونم

یه کاری بکن که دیگه ، حرف رفتنم نیار

بزار اشکاتم بباره ، که حسابی کم بیارم

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 14:39 توسط غزل (دختر تهرونی)| |

 
خود را شبی در آیینه دیدم دلم گرفت
 
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت

از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی

بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت

از اینکه با تمام پس انداز عمر خویش

حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت

کم کم به سطح آیینه ام برف می نشست

دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود

رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت

نقاشیم تمام شد و زنگ خانه خورد

من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

شاعر کنار جو گذر عمر دید و من

خود را شبی در آیینه دیدم دلم گرفت

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 0:24 توسط غزل (دختر تهرونی)| |

 

سال ها دل غرق آتش بود و خاکستر نداشت

بازکردم این صدف را بارها گوهر نداشت

از تهیدستی قناعت پیشه کردم سال ها

زندگی جز شرمساری مایه ای دیگر نداشت

هرکجا رفتم به استقبالم آمد بی کسی

عشق در سودای خود چیزی از این بهتر نداشت

بارها گفتی ولی از ابتدای عاشقی

قصه سرگشتگی‌هایت مگر آخر نداشت

سالها بر دوش حسرتها کشیدم بار عشق

هیچ دستی این امانت را ز دوشم برنداشت

کاش می آمد و می دیدم که از خود رفته ام

آنکه عاشق بودنم را یک نفس باور نداشت

آسمان یک پرده از تقدیر را اجرا نکرد

گویی از روز ازل این صحنه بازیگر نداشت

ناله ما تا به اوج کبریا پرواز کرد

گرچه این مرغ قفس پرورده بال و پر نداشت .

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 13:47 توسط غزل (دختر تهرونی)| |

 

به خاطر روی زیبای تو بود

که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند

به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود

که دست هیچ کس را در هم نفشردم

به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود

که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم

به خاطر دل پاک تو بود

که پاکی باران را درک نکردم

به خاطر عشق بی ریای تو بود

که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم

به خاطر صدای دلنشین تو بود

که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست

و به خاطر خود تو بود

فقط به خاطر تو

نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 23:47 توسط غزل (دختر تهرونی)| |

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید 

 و چه بی ذوق جهانی كه مرا با تو ندید

رشته ای جنس همان رشته كه بر گردن توست

چه سروقت مرا هم به سر وعده كشید

به كف و ماسه كه نایابترین مرجان ها 

 تپش تبزده نبض مرا می فهمید

آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشید كه خود را به دل من بخشید 

 ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

هیچكس مثل تو ومن به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد

ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

منكه حتی پی پژواك خودم می گردم

آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید

نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 13:39 توسط غزل (دختر تهرونی)| |

تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی

و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت

تو فریاد سکوتم را در میان واژگان روزمره زندگی نشنیدی

تو فرصتی نداشتی

برای برداشتن سیب سرخی از دستانم

فرصتی نداشتی برای باور کردن باورهایم

جاده ها چنان تو را در خود گرفتار کرده اند

که لحظه ای توان ایستادن نداری

تو فرزند سفر بودی

و من نواده سکوت خویشتن

دیگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست

برو مسافر

جاده قدم های تو را دلتنگ است
نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 17:49 توسط غزل (دختر تهرونی)| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



- - - - | - -